____[The Forbidden Crossing]____
تـقـاطـع مـمـنـوعـه⁹⁶
ویو رایا:
دیگه گونههام داشت از شدت گریه میسوخت..
&اولش که خیلی پرمدعا بودی..
چیشد؟
بابات حتما خیلی ازت ناامید...
-اسم بابای منو توی اون دهن کثیفت نیارررر(داد)
&اووو...
ترسیدم...
و اشاره به جک کرد و از اون اتاق بیرون رفتن...
و توی چند ثانیه کل اتاق در سکوت فرو رفت
و بین اون سکوت فقط صدای بسته شدن در به گوش رسید
احساس میکردم کل دنیا روی سرم آوار شده...
چجوری...
اشکام بی وقفه سرازیر میشدن
اصلا برام مهم نبود که من اینجا بمیرم یا زنده بمونم...
فقط میخواستم بابامو بغل کنم...
اما یه چیز رو خوب میدونستم
نباید ناامید بشم..
چون بابام هم اینو نمیخواست.
اما تنها کاری که میتونستم انجام بدم تقلا کردن بود...
ویو جونگ کوک:
کل خونه رو بازرسی کردن
و هیچ سرنخی از اون مرتیکه نبود..
انگار آب شده بود رفته بود توی زمین
حتی نمیدونستم چند ساعت گذشته بود..
و من هم از بس دور خونه گشته بودم سرگیجه گرفتم
لارا فقط سرشو توی دستاش گرفته بود و بی صدا اشک میریخت
مارتین هم که دور پلیسها بود..
فکرهای توی ذهنم داشتن دیوونم میکردن...
اگه دیر برسیم چی؟
اگه از دستش بدم چی؟
اگه اون مرتیکه بهش دست بزنه چی؟
که صدای مارتین رشته افکارمو پاره کرد
%کوک...
فکر کنم جاشو پیدا کردیم..
سریع سمتش دویدم...
یه کاراگاه گفت:
*مثل اینکه ویلیام تازه از زندان آزاد شده..
اما طبق بررسی...
+نپیچون زود بگو دیگه(داد)
*چ...چشم
آدرس یه خرابه خارج از شهر هست...
که یه شخص مرموز توسط مسافرها گزارش شده...
شاید خودشون باشن
..
ویو رایا:
دیگه گونههام داشت از شدت گریه میسوخت..
&اولش که خیلی پرمدعا بودی..
چیشد؟
بابات حتما خیلی ازت ناامید...
-اسم بابای منو توی اون دهن کثیفت نیارررر(داد)
&اووو...
ترسیدم...
و اشاره به جک کرد و از اون اتاق بیرون رفتن...
و توی چند ثانیه کل اتاق در سکوت فرو رفت
و بین اون سکوت فقط صدای بسته شدن در به گوش رسید
احساس میکردم کل دنیا روی سرم آوار شده...
چجوری...
اشکام بی وقفه سرازیر میشدن
اصلا برام مهم نبود که من اینجا بمیرم یا زنده بمونم...
فقط میخواستم بابامو بغل کنم...
اما یه چیز رو خوب میدونستم
نباید ناامید بشم..
چون بابام هم اینو نمیخواست.
اما تنها کاری که میتونستم انجام بدم تقلا کردن بود...
ویو جونگ کوک:
کل خونه رو بازرسی کردن
و هیچ سرنخی از اون مرتیکه نبود..
انگار آب شده بود رفته بود توی زمین
حتی نمیدونستم چند ساعت گذشته بود..
و من هم از بس دور خونه گشته بودم سرگیجه گرفتم
لارا فقط سرشو توی دستاش گرفته بود و بی صدا اشک میریخت
مارتین هم که دور پلیسها بود..
فکرهای توی ذهنم داشتن دیوونم میکردن...
اگه دیر برسیم چی؟
اگه از دستش بدم چی؟
اگه اون مرتیکه بهش دست بزنه چی؟
که صدای مارتین رشته افکارمو پاره کرد
%کوک...
فکر کنم جاشو پیدا کردیم..
سریع سمتش دویدم...
یه کاراگاه گفت:
*مثل اینکه ویلیام تازه از زندان آزاد شده..
اما طبق بررسی...
+نپیچون زود بگو دیگه(داد)
*چ...چشم
آدرس یه خرابه خارج از شهر هست...
که یه شخص مرموز توسط مسافرها گزارش شده...
شاید خودشون باشن
..
- ۷.۱k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط